تبليغاتX
من آریاییم

من آریاییم

از هر دری سخنی خواهم گفت

نسل ما که سوخت!

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم!!
نسل خوابیدن با اس ام اس!!
نسل درد و دل با غریبه های مجازی!!
نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه!!
نسل لایک و پوک از روی غرض!!
... ... نسل کادو های یواشکی!!
نسل خونه خالی و دعوت شام!!
نسل پول ماهانه ی وی پی ان!!
نسل صف و دعوا!!!
نسل تف ، وسط پیاده رو!!
نسل هل ، توی مترو!!
نسل مانتو های تنگ!!!
نسل " شینیون " زیر روسری!!
نسل شرت " play boy " هنگام سجده ،
نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار!!!
نسل شارژهای اینترنتی!!!
نسل " copy , paste "!!!
نسل عکسای لختی در ساحل دوبی!!!
نسل جمله های کوروش و دکتر!!!
نسل فتوشاپ!!!
نسل دفاع از فاحشه ها!!!
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس!!!
نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو!!!
یادمان باشد ، هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم!!!
بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم ، یادش بخیر!!!
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 0:7  توسط ارمغان  | 

صبح صادق ندمد چون شب یلدا نرسد...

یلدا واژه ای سریانی است و به معنای ولادت است ،ولادت خورشید (مهر و میترا) و ولادت مهر شکست ناپذیر.

یلدا برابر با شب اول جدی و شب هفتم دی ماه جلالی و شب بیست و یکم دسامبر فرانسوی است وچون این شب را با میلاد مسیح تطبیق کرده اند از این رو بدین نام نامیده شده است.جشن میلاد مسیح که در 25 دسامبر تثبیت شده در اصل جشن ظهور میترا بوده که مسیحیان قرن چهارم میلادی آن را روز تولد مسیح قرار داده اند.

طبق سنن و آداب قدیمیان همیشه رسم بر این بوده در بلند ترین شب سال که برابر با آخرین شب آذر ماه است اقوام و خویشان و کوچکتر ها به دیدن بزرگترها و مادربزرگ و پدر بزرگها ی دوست داشتنی بروند و با گرفتن فال حافظ و خواندن شاهنامه در کنار قرآن این شب را به یاد ماندنی تر کنند و اما خوردن تنقلات مخصوص این شب نباید فراموش شود به طوری که خیلی از قدیمیها هندوانه و خربزه و انگور و انار مخصوص این شب را از دو ،سه هفته قبل در محلهای خنک منزلشان نگهداری می‌کردند که نشان می داد این شب برایشان بسیار حائز اهمیت بوده است .دور کرسی نشستن ها که بازگو کردن آن برای جوانان و فرزندان امروزی باید با توضیحات خاص خود همراه باشد،اما بدون آن کرسی ها هم می شود بر دور سفره ی سنتی و یا حتی مدرن شب یلدایی نشست و به این شب بلند به یاد ماندنی نشاط و شادابی ویژه ای بخشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 20:55  توسط ارمغان  | 

معرفت مثل دفتر ریاضی خریدنی نیست!

تو می گفتی: " هیچ وقت روی من حساب نکن. مگر من دفتر ریاضی ام؟! "
باور نکردم. حساب کردم دفتر نیستی... با معرفت که هستی!
 اینقدر محکم روی تو حسابت کردم که پاک نمی شوی.
باید بروم حساب هایم را خط خطی کنم.
دیگر روفوزه شدنی در کار نیست.
خرداد و شهریور هم فرصت دارم. سال دیگر هم هست.
معلم هم عوض می شود. همه اتفاقی می افتد...
تا تو دیگر در زندگی ام نباشی !

ارمغان
22:45 پنجشنبه
شب 20 آبان 1390

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 9:49  توسط ارمغان  | 

این روزهای من

شاید آغازین لحظه ی عشق , نگاه است. نگاهی که سراپای حجم قلب یخ زده ات را به آتش می کشاند. نگاهی که خاطره ای نگذشته را برایت به تصویر می کشد و تو آنچنان محو معشوق خود می شوی که گویی باید سال ها پیش می آمد و نیامده بود. از دیدنش آرام نگرفتی و عشق در تو متبلور شد.

عشق اما فقط این نیست... بگذار تا بگویم چه می کشد این دل عاشقم. نمی پرسی؟ نه , نیستی که بپرسی. نیستی که ببینی نخستین برگزیده من.

به راستی نمی دانم چرا اینچنین دلتنگ لحظه هایمان شدم! لحظه های تلخمان , حتی همان بدترین دقایق , همان سیاه ترین ثانیه ها. دلتنگ شیرین ترین ساعت ها. همان هایی که دست سردم را در دستان گرمت می فشردی. همان ثانیه ثانیه ای که شادی و آرامش را در چشمانت می دیدم. چقدر آرام بودی با من.

مگر جز این بود که خودم گفتم بروی؟!  پس چرا هم اکنون که نیستی نیستم؟ چرا بغض گلویم گره خورده باز نمی شود؟ می ترکد این بغض گاه گاهی. گاه و بی گاه به دلم می افتی. در شلوغی های شهر چقدر بین سرها سرت را می جویم و نمی یابمش. نمی یابمت رفیق.کجای این دنیایی؟ نزدیکی یا دور؟ کجای این جهان منی که چشمانم به دنبالت می دود... اما نیستی دوست من.

رفیقم , نمی گویم بیا. هنوز هم نماندنت به صلاح من است , به صلاح تو است. آیا تو هم اینچنین می اندیشی که نمی آیی؟

نمی دانم چشمانم تاریک زیباییت است بهتر است یا اینکه بخواهم و بگردم و بیابم و ببینمت؟

5/8/1389 * چهارشنبه * 14:30

یک هفته ی دیگر هم از این نگارش گذشت اما هنوز هم نمی دانم چه می خواهم! هنوز نمی دانم چگونه ای اگر ببینمت؟ چگونه خواهی شد آن زمان که با تو رو به رو خواهم شد؟

آخر برایم بی نهایت ارزشمند بودی. بی انتها دوست داریت را دوست می داشتم. به رفاقت باورت داشتم. پیمان دوستی با تو بستم اما...

چه روزهای غریبی است این روزهای من.

بهترین نام پیشین من , چقدر تکرار می شوی. چقدر هر روز مثل تو هست. چقدر شبیه خود داری. همه اش مقایسه ات می کنم , می گویم او هم مثل اوست اما نه , اوی آغازم بهتر بود. همه اش قلبم می لرزد که چرا اینقدر مثل تو می بینم؟

این قلم چه روان می نویسد عشق من. با اینکه رفتی هستی. دوست ندارمت دیگر. دیگر به تو نمی اندیشم اما خودت می آیی و در بند بند وجود من سَرک می کشی! نمی توانم راهیِ راهی دیگرت کنم. نمی روی , شاید نروی بهتر باشد. گرچه خودم گفتمت نباش. شاید بهتر که نیستی , اگر بودی چه می شد آیا؟ دیگر تصمیمم را گرفته ام می خواهم فراموشت کنم. گرچه هر روزم ناخواسته با تو ام و به یاد خوبی هایت به یاد نداشته هایت... ولی تو را به خدا می سپارم. چه باشی چه نباشی.

باز هم از تو خواهم نوشت. منتظر زبان دلم باش...

 

ارمغان

14:00

12/8/89
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:55  توسط ارمغان  | 

به من الهام شده

بار الها به من الهام شده     

که تو امروز به سجاده من می نگری

که تو باور کردی, من

من, همان بنده ی پاکت هستم

و من امروز به سجاده خود می نگرم

نور آن در چشمم

مهر آن در قلبم

و کتابت در دست

رحمت و لطف تو را پاشیده است

خنده هایم از توست

گریه هایم از توست

تو به من خندیدی

من ز تو شاد شدم

گفته بودی: امروز

که به مسجد بروم

رفتم اما تو نبودی آنجا

هر چه فریاد زدم که خدایا تو کجایی؟

نشنیدم پاسخ

گشتم اما تو نبودی آنجا

تکیه دادم بر دیوار

که صدایی برخاست

- تو چرا گمشده ای ؟

تو چرا راه پر پیچ و خم مسجد را

به تمنای وجودم گشتی؟

تو در آن زیر درخت

یا کنار سنگی

یا کنار رودی

تپش قلبت را

می شمردی که بدانی

که منم گمشده ات

* پس خدایا تو همانی که همه می گویند؟

عشق خالص ,عشق آبی رنگی؟

بارالها حالا

من تو را جسته ام از فرسخ ها

تو بمان همراهم

من به تو محتاجم

- گوش کن بنده من, ای آدم

من کنارت هستم

دست تو در دستم

تو فقط خوب مراقب باشی

که مبادا دستت را

کس دیگر نبرد همراهش

با خبر باش که گر رفتی تو

راه برگشتی هست

تو فقط به ندای دل خود گوش بده ...

 

 اوایل مهر ماه 1385

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 14:59  توسط ارمغان  | 

دل دیوانه من

تو چه بروی چه بمانی , همانی! همان بی رنگ , همان بی تفاوت , همان بی من.

من چه بروم چه بمانم , تو همانی! شاداب و سرزنده , شادان و بی غم , شادکام و کم حافظه , شاد رخ و پر انرژی.

فرقی نمی کند , آنچه شاید اندکی به چشم می خورد نبودنمان گاهی کنار هم است. قدم به قدم گام برداشتنمان با هم. دوری دستانی که هرگز گره نخورد به عشق پیمانی.

چه تو بمانی چه من! دیگر این دل آن دل نیست. دیگر این مهر آن مهر نیست. دیگر امروز و فردا دیروزمان نمی شود.

تو سفر کردی به غربت بی من , به غریبانه ترین کویر دیار من. چه نزدیک و دور می نمایی! درست  و راستش این است که هم دوری از دیده و هم دور از دل.

چرا چنین می شود نمی دانم! سپیدی برایم سیاهی آورده و دوری بی صبری و بی تفاوتی ات کم حوصلگی. دستبند به دستان زیبایم می زنی و کنجی عطرآگینم می کنی و می روی به امان خدا... آمدنت چه ارمغانی ست برایم , که هنوز درنیافته ام بودنت را؟!

برو... برو به سلامت , که ماندنت این جا گویی اسارتی ست برایت. گوشه دل من جایت تنگ است. من دل کوچک و کم طاقتم , تقصیر از تو نیست. برو که دیگر برای رفتنت دیر شده! هراسناک جاماندنت از قطار سرنوشتت هستم. برو که دوستان در بوستان انتظار لبخند گرمت را می کشند. باغ کویرک بی تو بی صفاست.

دیگر نیا که می ترسم همای عشقت پی ات نیاید و تو با من بی هما شوی.

دیگر سپیدی بر تو نمانده. اگر هم هست , نیست. راستی... شش روزی می شود که روی به آینه نکردی , وگرنه مرا از یاد نمی بردی!

حالیا... برو که دوست داشتن این نیست , این بیشتر به نخواستن می ماند. سفر بهانه ای ست برای دوری.این بار که بهانه ی عشق مرا نداری چه می گویی؟ هرچند... فراموش کرده بودم , بازنگشتن که پاسخ نمی خواهد...!

روزگارت شیرین , این بار شیرین به قدر وفایت!

پیروز زیوی...

 

ارمغان

2:30 بامداد

13/4/1390

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 21:36  توسط ارمغان  | 

تو چه بمانی چه بروی...

تو چه بروی چه بمانی , همانی!

همان دوست داشتنی. همان آغازین عشق. همان نخستین نگاه. همان زیباترین لبخند بر لبان زیبایی.

تو همان می مانی گرچه خودت نمانی!

همان ماندگارترین محبت. همان جذاب ترین خاطره. تمام خوبی. تمام مردانگی. تمام هرآنچه من می خواهم.

تو چه بروی چه برانی ام , من همانم!

دوست دارت. می شناسی ام. این بار می گویم چقدر دوستت دارم.گرچه نمی توانم. نه , قول بی پایه نمی دهم. حرف بی اساس نمی زنم. من هرگز نمی توانم آن چنان که دوستت می دارم بگویم و بنویسم ولی وقتی رفتی , وقتی نبودی , دریافتم نبودنت را. جای خالی ات را لمس کردم.

اکنون برایم جالب و غریبانه است که بدانم تو چگونه بوده ای؟!

آن روزها یادم می آید چقدر تلاش کردم تا به خودم , به همه بگویم: " او نیست اما من هستم" اما نشد.باور می کنی؟نشد. نرفتی. تمام نشدی برایم. تمام ساعت ها و لحظاتی که به تو , رفتار و اخلاقت می اندیشیدم , می گفتم: " چرا رفت؟ رفت؟ خب چرا بی خبر؟ ". این دم که آمدی هر لحظه بی سبب دلشوره رفتنت را دارم. آخر این بار اگر بروی جستنت دشوار است. راهش را می دانم اما نمی خواهم.

می گویم: این بار من می نشینم و تو بگو.برخلاف تمام این روزهای دوباره ی آشنایی مان. از من بگو. از قصه و غصه ی خودت.

پیشین بار تپش قلبم را از گوش دلت دور کردم تا به ناگاه درنیابی دیدنت چگونه مرا به اوج شادمانی می رساند اما حالا می فهمم که چه بد کردم... !

شاید اگر می گفتم , تو نمی رفتی.شاید اگر می گفتی , بهانه نمی گرفتم که بهانه ام بهانه ای برای رفتنت شود ... .

من ارمغانم. تو بگو برای تو هدیه ای  از طرف خدایم یا دنیایم؟!

این بار می خواهم تنها محو در چهره ات , خیره بر لبت ] بشنوم از روزگاران بی من بودنت. تو هم بگو از شادی هایت. از غصه هایت. شاید گاه گاهی , زمان به درازا... دلتنگی ات برای من.

این بار تو این جمله را تکمیل کن. به یاد کتاب فارسی اول دبستانمان برای من جمله بساز:

ارمغان , تو چه بروی چه بمانی...

 

ارمغان

23:8

31/3/90

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 20:47  توسط ارمغان  | 

تنها از خداوند بخواه...

سلامی به تو که می خوانی و می شناسیم , اندکی ...

ای دوست داشتنی از روزگارت اگر بپرسم ...

لازم نیست , خودم می دانم چگونه بوده ای!؟ من خود نیز دلداده بودم . کسی را دوست داشتم که اطرافیان می شناختند و نمی شناختندش.

هماره سخن از تو بود و خوبی هایت . زیبایی هایت .

ای برترین من پس از خدا , مرا بفهم . تو چقدر دوست داشتنی و نیک صفتی , چقدر آرام و با وفایی . به حقیقت دلربا و جلوه گری .

نمی دانم چه بگویم ؟! تو که بهترین نام ها را داری , تو که در راهی و هنوز نرسیده ای . تو که الهام قلم من پس از روزگارانی .

به تو باید بگویم یا به مردم ! که هر چه می خواهید از خدا بخواهید . تنها خداست که می دهدت آنچه را که با سرشت سپید بخواهی . دوباره یادم آمد آن دیرینه روزی که از خدا خواستم و هدیه ام را فرستاد .

خداوندا ! تو می دانی من که ام و چه کس را می خوانم و می خواهم و چه به هنگام می رسانی اش .

دوستش دارم !

 

باقی را دلم می داند , نمی نگارمش .

 

ارمغان

31/1/89

حدود 11 صبح

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 19:45  توسط ارمغان  | 

آیا می دانید 11 خرداد چه روزی است؟

تولد منه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 21:6  توسط ارمغان  | 

خورداد جشن

جشن خوردادگان يكي از جشن هاي ماهيانه اي است كه درچهارم خورشيدي خورداد ماه برگزار مي شود. از چگونگي برگزاري اين جشن در دوران باستان آگاهي دقيقي در دست نيست؛ اما چون خورداد به معناي رسايي و تندرستي است و در جهان مادي نگهبان آب است مي توان پنداشت كه نياكان ما در اين روز به كنار چشمه ها ، رودها و يا درياها رفته و به پرستش اهورامزدا مي پرداخته اند .

واژه اوستايي خورداد، هئوروتات است كه در زبان سانسكريت در ودا بصورت سئوروتات آمده و به معني رسايي و تندرستي است . اهورامزدا از سرچشمه بخشايندگي خويش اين فروزه را به واسطه امشاسپند هئوروتات به آفريدگان خود بخشيده تا هر پديده اي رسا گردد و رسايي و تندرستي نه تنها ويژه اين جهان است ، بلكه رسايي مينوي و تندرستي روح و روان ، هدف والاي جهانيان است .

اهورامزدا مي خواهد كه همگان به ياري امشاسپند هئوروتات از اين بخشايش مينوي و مهرباني حقيقي برخوردار گشته و هركس بتواند با نيروي رسايي و پرورش و افزايش آن در وجود خويش، داراي مقام رسايي و كمال بي زوال گردد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 20:5  توسط ارمغان  |